پارسی رمان
پارسی رمان یک بستر بدون محدودیت برای شما خوانندگان عزیز محترم امیدوارم از همراهی ما لذت ببرید…

داستان شب کریسمس

نویسنده(زهراعبدی)

داستان:شب کریسمس

توجه:

{دوستان!این داستان کوتاه ترسناک ومعمایی هست لطفا اگر ناراحتی قلبی یا مشکل خاصی دارید ونمی توانید رمان یا داستان ترسناک مطالعه کنید پس از خواندن این داستان خود داری کنید این داستان جنبه ای زیادی را برای خواندن می طلبد}

امیدوارم لذت ببرید

خلاصه:

«راجب زوج جوانی است که به تازگی ازدواج کردند ،یک شب که از قضا شب کریسمس،شب عیدانه ای آن ها است ،این زوج برای شادی ویک شب به یاد ماندنی دوستان خود را به خانه  دعوت می کنند تا که بهترین شب کریسمس را داشته باشند ولی قصه ورق خود را برعکس می کند واتفاق هولناک و وحشتناکی سر دوستانشان می آید.»

ژانر:ترسناک،معمایی،هیجانی.

مقدمه:

[چه داری که من مجذوبت می شوم!

مانند آیینه پاکی،همانند دریا زلال،گاهی وقتا به عمق دلم می روم و می پرسم چه؟چرا؟

زمین هم آنقدرها هم فکر می کنی گرد نیست چرا که ظالم زیاد است.

تمام حجم خیالم از توست مرا ببین نگاهت می کنم دوباره و دوباره………من می ترسم از همه چیز پس مرا در این دل هراسی تنها نگذار من می ترسم!]

*آغاز*

پارت اول….تکیه دادم به میز،نگاهم همسرم را گرفت ،جک داشت درخت را تزئیین می کرد جک بسیار با سلیقه بود حتی از من،همیشه در این مورد بسیار به او غبطه می خوردم.

حواسم معطوف هیکل درشت وزیبایش شد چقدر خوش هیکل وجذاب بود با این فکر خبیثانه لبخندی دلبرانه ای زدم و به سمتش قدم برداشتم آرام وشمرده!من:جک؟.

جک:جانم خانم؟من:ما خوشبخت می شیم؟

سوالم بر خلاف فکر خبیثانه ولبخند دلبرانه  مظلوم بود….

زنگوله ها را کناری گذاشت و به سمتم برگشت .

ابروهای خوش حالتش را بالا انداخت.دستانم را در دستان گرمش گرفت وکمی فشرد و با لحنی که می دانست من آرام می شوم گفت:مطمئن باش ما …یعنی من وتو خوشبخت می شیم شک نکن .

خندیدم ،شاد شدم شوهرم عالی بود همیشه به من انگیزه می داد مانند حال به همین سادگی!تازه دوهفته ای است که با هم ازدواج عاشقانه ای کردیم .

بغلش کردم.من:مرسی که هستی.

جک مردانه خندیدوگفت:خوب خانم اجازه می دی درخت وتزئیین کنم یا نه؟

من:چراکه نه بفرما.

از بغلش بیرون آمدم.

به ساعت روی دیوار نگاه کردم ساعت 8 است خوبه!الان است که دوستانمان بیایند منظورم از دوستان:آتان وهمسرش نرجس ، اِریک و راشل که آن ها هم به تازگی ازدواج کردند  وخوشبختی را ب ایشان در این شب آرزومندم  و دو دوست ، و دو زوج دیگر هم آدلی وژاکلین ,رزا وجان هم زوج قدیمی هستند آن ها نزدیک به 20 ساله ازدواج کردند حاصل عشق ازدواجی شان یک دختر 16 ساله به اسم رزیتا است.پارت دوم…..

زنگ خانه به صدا درآمد لبخند پر از استرسی در آیینه ای راه رو تحویل خودم دادم و رفتم سمت در.

در را باز کردم همه ای شان بودند. با یک صدا گفتند:کریسمس مبارک.خنده ای به هم صداییشانسر دادم وگفتم:کریسمس مبارک دوستان بفرمایید داخل.

رزیتا شیطون گفت:می گم دیانا امشب پایه ای فیلم ترسناک ببینیم؟اخم کردم وگفتم:من کمی می ترسم  رزیتا شاید نشه امشب بببنیم.رزیتا غُر زد:دیانا ناسلامتی تو 26 سالته لطفا بهونه نیار خواهش می کنم..نمی خواستم در خواستش رد کنم.

و زمینه ای ناراحتی اش باشم

.امشب شب کریسمس است شب عید وآرزوها است .

به ناچار گفتم:باشه قبول.چنان خوشحال شد که حیرت زده نگاهش کردم .

رزیتا:مرسی دیانا تو خیلی خوبی!بیخند خجولی زدم وبه داخل هدایتش کردم بعد از رزیتا با تک تک دوستان حال واوحوال پرسی وبه داخل هدایتشان کردم.

شربت ها را روی میز نهادم.

دوستان غرق صحبت بودند رفتم طرف خانم ها .

رزا:وای که می گن هنوزم ترسناکه!من:چی شده؟

ژاکلین:وای دیانا رزا می گه،یک خونه خارج از شهر که خیلیمخوف و وحشتناکه.

من:مخوف و وحشتناک؟رزا:درسته..می گن توی اون خونه پر ازارواح وجن وشیاطین.

درمانده گفتم:گفتید خارج از شهر؟

رزا:بله خارج از شهر،کلا تو 5 دقیقه با ماشین بری به اونجا می رسی.

یک ذره ترسیدم ولی به روی مبارکم نیاوردم.نرجس با جسارت تمام گفت:من یکی که اصلا نمی ترسم.

رزا خندیدوگفت:جدا؟نرجس:بله!جدا.ژاکلین:باید ثابت بشه.

نرجس دست به سینه گفت:اوکی ثابت می کنم.

رزا لبخند شیطانی زدو گفت:همین الان بلند شو برو همون خونه ای متروکه.راشل:واقعا مسخرست

رزا:نخیر خیلی هم جالبه.ای بابا چرا امشب  باید راجب جن و روح  و ارواح خبیثه صحبت بشود.

رزا ادامه داد:خیلی دل و جرعت می خواد بری اونجا.

راشل:چرا؟رزا:چون هر کی اونجا رفته سالم برنگشته یا اصلا برنگشته.

ترسیده نگاهشان کردم آخر این چه معامله ایی است؟این چه حرفایی است اخمم غلیظ تر شد.

من:رزا لطفا تمومش کن و(نگاه نرجس کردم وادامه دادم: تو هم لازم نکرده جایی بری لطفا دیگه  ادامه ندید امشب کریسمس باید کلی چیزهای خوب بهم بگیم…اوکی؟ژاکلین خندید میان خنده هایش گفت:دیانای ترسو.صادقانه گفتم:آره می ترسم ،آره من ترسو هستم  من به هیچ وجه دوست ندارم آسیب ببینم .

رزیتا:خاله دیانا قراره امشب به من اجازه بده فیلم ترسناک بذارم.رزا:اوووو به به دیانا واقعا ممنون.من:لطفی نکردم.اریک:هی خانما بحثا داغ؟

رزا:چجورم.اریک:بیایین امشب باهم برقصیم.

!نرجس پر عشوه خندیدوگفت:اوکی من هستم…..

خلاصه شب خوبی بود البته فقط همان یک ساعتش!رقص که تمام شد آدلی پیشنهاد بازی جرعت وحقیقت را داد کاش این یک ساعت هم هیچ وقت تمام نم نمی شد .

در آشپزخانه بودم و پاستا را روی بشقاب های می گذاشتم صدای بحث نرجس و رزا می آمد.رزا:اگه راست می گی برو..دیگه.نرجس:باشه میرممم اون هم الان!بعدشم  من سالم برمی گردم حالا می ببینید.صدای بستن درد آمد آه از نهادم خارج شد. نرجس بچگی کردو رفت.

…..

بشقاب ها را روی میز چیدم. من:رزا چرا گذاشتی نرجس بره؟رزا:خوب اون خمش مصمم بود که بره.من:تو تحریکش کردی وگرنه نرجس موضوع رفتن و به کل یادش رفته بود.رزا:نگران نباش الان برمی گرده.من:مگه نگفتی هر کی اونجا رفته سالم برنگشته یا اصلا برنگشته؟رزا نیشخندی زدوگفت:هه دیانا اون یک حرفه……وای خدا اگر نرجس برنگردد چه؟آتان غرق صحبت با جک بود.چرا اینقدر این مرد نسبت به همسرش بی خیال است.انگار نه انگار که زنش داخل دهن شیر رفته.رزیتا بلند گفت:دوستان توجه!

همه نگاهش کردیم.رزیتا:قراره یک فیلم سینمایی ترسناک براتون بذارم  لطفا همراهیم کنید.اریک:منکه هستم بذار.رزیتا:باشه پس اول برقا رو خاموش کنید .دستانم لرزیدند.برقا توسط راشل خاموش شد.آرام نشستم کنار اریک.رزیتا فیلم را گذاشت….

فیلم لحظه به لحظه ترسناک تر می شد آب دهانم را با استرس قورت دادم.یا مسیح یا مریم مقدس…خودت ترسم را بریز.دیگر کار به جایی رسیده بود که دستان را روی صورتم گذاشتم و راهی آشپزخانه شدم چرا جک بهم بی حواس شده یا من اینقدر حساس هستم.؟صورتم را کمی آب زدم.هوف نه شاید من زیادی زودرنجم…جک من را دوست داردآرههه خدایا امشب چرا همچین است.گوشی ام زنگ خورد بدون هیچ تردیدی برش داشتم .من:بله؟صدای ترسیده ای نرجس در گوشی پیچید.نرجس:وایی دیانا تو رو به عیسی مسیح بیا اینجا دیانا من دارم می میرماون می خواد منو بکشه.

نگران گفتم:تو کجایی؟نرجس نالید:تو متروکه…چشمانم درشت شد.لکنت زبان گرفتم.من:تُ تو چیکار کردی؟نرجس:نمی خواستم پیش رزا ترسو بنظر بیام…

بیا دیانا اون چاقو دستشه…اینجا آیییییییییییییییییییییییی بعد بوق گوشی بلند شد.

قلبم به شدت بر سینه اممی کوبید.صدای جیغ و ناله ای نرجس هنوز در گوشم زنگ می زد ویک هو چی شد؟من مطمئنم اتفاقی برایش افتاده!سریع رفتم پیش  بچه ها آتان  را صدایش زدم.بردمش دمه راه رو همه چی را مو به مو به او گفتم.برزخی شد و از آن طرف هم خیلی ترسید .آتان:آخه به من چرا چیزی نگفت…چرا نگفت داره میره؟من:اون فقط نمی خواست جلوی رزا کم بیار همین الانم اون تو وضعیت بدی!آتان برووو…اون تو خونه ای متروکست که خارج از شهره اون اونجاست برو آتان نجاتش بده.آتان دیگر واینیستاد سریع از خانه خارج شد.

….

فیلم که تمام شد.ژاکلین گفت:چرا هنوز نرجس نیومده؟همه با تعجب نگاهش کردند.من:راستش آتان هم همین چند لحظه پیش دنبالش رفته ولی هنوز خبری نشده.تمام چیزی را به بچه ها گفتم.رزا نادم گفت: باور کن من نمی خواستم اینجوری بشه.جک آمد به سمتم وگفت:تو خوبی؟من:خوبم  فقط نگران آتان وهمسرشم.جک:نگران نباش عزیزم همه چی درسته می شه.گونه ام را نرم بوسید.راشل:تو گفتی نرجس جیغ کشید؟سرم را تکان دادم. اریک دست به کمر گفت:اینجوری نمی شه. رزا:پس باید چیکار کنیم؟اریک:باید بریم اونجا.رزا:کجا؟اریک:همون خونه متروکه.همه تعجب کردند.ژاکلین:زده به سرت اریک اون خونه جن داره ارواح خبیثه کلا تو اون مکان.اریک:من اعتقادی به ارواح ندارم بعدشم چاره ای نداریم تنها راهش همین.جک:همسر من می ترسه.جان:خوب دیانا خونه می مونه ولی تو باید با ما بیایی.ترسیدم دست جک وگرفتم وگفتم:نه تنها من می ترسم.رزا عصبی گفت:چرا اینقدر تو ترسوییی؟منم عصبی به او توپیدم:بخاطر تو بود که نرجس رفت حاضرم تا آخر عمرم ترسو باشم ولی بی رحم نباشم من چقدر گفتم این مسئله رو تمومش کنید چقدر گفتم؟گوش کردید؟این هم از شب کرسمسمون.گریه می کردم وجیغ می کشیدم جک بغلم کرد سعی در آرام کردن من داشت رزا وخانم ها با عذاب وجدان نگاهم می کرد دیگر چه فایدهههه.

همه ای بچه ها رفتند خونه متروکه حتی جک هم رفت.ولی من و رزیتا تو خونه موندیم .رزیتا ناراحت گفت:معذرت می خوام دیانا من نباید فیلم ترسناک و می ذاشتم من معذرت می خوام متاسفم.من:هی بیخیال فقط دعا کن همشون سالم برگردند.دو ساعت گذشت ولی هنوز خبری از بچه ها نبود ساعت 3 شب بود رزیتا خوابش برده بود گوشی ام را برداشتم به جک زنگ زدم یک بوق دو بوق که یک هو تماس قطع شد نگران تر از قبل شدم دستم را روی قلبم گذاشتم آرام باش هیچی نیست باید منم برم باید برم ببینم چه اتفاقی افتاده.نامه ای برای رزیتا گذاشتم و راهی آن خانه متروکه شدم ماشینم را یک گوشه دورتر از خانه پارک کردم.برگشتم که ماشین بچه ها را دیدم ولی  کسی داخل ماشین  نبود.به خانه نگاه کردم کثیف وترسناک بود. از سَر روی خانه کثیفی می بارید.آرام به سمت خانه قدم بر داشتم  درش را با یک فشار باز کردم خدایا دارم می ترسم خدایااا.

در تا باز شود هزار بار صدای قیژ و ویژ داد همه جای جای خانه تاریک بود …بلند گفتم:بچه ها کجایید؟منم دیانا.صدایی آمد رفتم داخل …کمی که رفتم جلو راشل را با تعجب دیدم ترسیده بود و تمام سر و وضعش خونی بودد.گریه می کرد  پرید بغلم را گفت:برریم  دیانا اینجا نمون اون  ظالمه.من:چی شده؟راشل:همه رو کشت با چاقوش کشت دیانا اون  رفت رفت بیرون دیانا همه رو پایین کشت و رفت نمی دونم کجا رفت.قلبم نزد  دیگر نکوبید بغض کردم…نکند جک را هم کشته؟من دیگر بدون او نخواهم زندگی کرد….  سریع پاتند کردم ورفتم زیر زمین درش را که باز کردم ولی ای کاش باز نمی کردم ای کاش دسانم می شکست و روی در خشم می شد….تمام اتاق خون بود که خون..اتاق شده بود کاسه ایی از خون…با تعجب و وحشت به بچه ها نگاه کردم یک آن بدنم لرزید . ….آتان سرش بریده شده بود تند اشکانم گونه های برجسته ام را خیس می کرد…نرجس از وسط به دونیم بریده شده بود..رزا وجان دست وپاهایشان قطع شده بود و اریک آخ اریک گوشت گوشت شده بود وژاکلین از سرش خون بیرون می زد وبر زمین می چکید و آدلی مظلومانه قفسه ای سینه اش شکافته شده بود .چشمانم شده بود پر از اشک…خودم را چسباندم به دیوار…آه یا مسیح چه شده !چه بلایی سرجاشان آمده؟چه کسی اینکار را کرده؟چه صحنه ای دلخراشی بود گریه کردم وزجه زدم با پاهای لرزان رفتم سمتشان با فاصله از جسدهای  تیکه تیکه شدهشون ایستادم خودم را زدم وای خدا….وسط گریه هایم به یاد جک افتادم …جک کجاست؟چرا من جک را ندیدم؟نگاهم در اتاق دور تا دور چرخید.ولی جک نبود با هول واسترس به سمت راشل برگشتم .من:راشل جک کجاست؟راشل:اون ..اون تونست از دستش فرار کنه وموفق شد من رو از دست اون قاتل زنجیره ای نجات بده. من:الان کجاست؟راشل:نمی دونم.سریع از اتاق زدم بیرون خانه را گشتم خانه به طرز عجیبی بوی خون ومرگ می داد دماغم را گرفتم .

جک را نیافتم داشتم از پله ها بالا می رفتم که صدایی آمد :دیانا !برگشتم سمت صدا وای خدای من جک بود بازویش زخمی شده بود زخمش سطحی بود نه عمیق!رفتم سمتش بغلش کردم تنش را بوییدم.در این چند ساعت چه دلتنگش شده بودم.من:جک چرااا؟چرا این اتفاق افتاده؟بچه ها مردند کی کشت اونا رو؟جک من را سفت بغل کرد وگفت:یک قاتل زنجیره ای این کارو کرد اول همه رو به صندلی بست  و دونه دونه با بی رحمی بچه ها رو کشت.صدایش بغض داشت.جک ادامه داد:اینجا جن نداره …اینجا یک قاتل زنجیره ای داره باید به پلیس خبر بدیم.خدایا چه شد واقعا؟یک بازی و پیشنهادویک لجبازی کار ما را به کجا رساند آخ رزا خودت هم با لجبازی خودت سوختی…جک دستم را گرفت و باهم رفتیم بیرون راشل را دیدم گریه اش زیاد بود.دلم گرفت او هم مانند من به تازکی با اریک ازدواج کرده بود ….به ناچار با ما همراه شد.سوار ماشین شدیم ودر راه جک به آمبولانس خبر داد بعد هم شخصا به سمت اداره ای پلیس رفتیم .

……

تمام اتفاقات را به پلیس ها گفتیم آن ها با تعجب به سخنان ما گوش می کردند. با پلیس ها به سمت خانه متروکه رفتیم ..4 تا ماشین پلیس پشت سرمان می آمدند.تا اینکه رسیدیم.

آمبولانس آنجا بود وجسد های تیکه تیکه شده ای دوستانم را می بردند پلیس ها با ناراحتی به این صحنه ها نگاه می کردند گویای این شدند که حرف ما در اداره بلوف نبوده بلکه حقیقت بوده.

ترسیده نگاه خانه کردم پلیس ها نزدیک به 100 تا جنازه از اطراف خانه پیدا کرد و بیش از 100 تا استخوان پوسیده از دل خاک بیرون آوردند.چه بگویم….کاش می شد چیزی بگویم.

ساکت ماندن خوب نیست.فرد قاتل بیش از هزاران آدم را کشته وبعد از آن کناره خانه دفن کرده.واقعا قلبم شور می زد این دیگر چه حیوانی است؟حس حالت تهوع لحظه ای ولم نمی کرد وقتی کار پلیس ها تمام شد جنازه ای تیکه تیکه شده ای بچه ها را به سرد خانه انتقال دادند.یک هو راشل هراسان و وحشت زده به سمتم آمد.

راشل:رزیتا زنگ زده بهم می گه یکی قصد داره بکشتش.جک هم کنارم بود تا این حرف را شنید یا مریم مقدسی زیر لب گفت ورفت سمت پلیس.وای من چرا از رزیتا غافل شدم از دست من….جم پلیس را از آن فرد قاتل در جریان گذاشت وقتی صحبتش با پلیس تمام شد سریع به سمت ماشین راه افتاد من و راشل هم با جک همراه شدیم.ماشین پلیس ها هم پشت سرمان بود.

من:راشل اون مرد چطور خونه ای ما رو پیدا کرده؟راشل:نمی دونم نمی دونم.جک استرسی بود در راه کم بود تصادف کنیم.

…….

دره خانه توسط جک باز شد.تمام وسایل های خانه بهم ریخته شده بود.ما با پلیس ها همراه هم وارد خانه شدیم وهمه جا را گشتیم.من رفتم سمت اتاق لباس هایم که ناگهان دای ناله ای را شنیدم با تعجب برگشتم کسی را ندیدم خواستم از اتاق خارج شوم که صدایم زدند:دیانا من پشت میزم.سریع برگشتم رفتم سمت پشت میز .

رزیتا را مچاله در خود دیدم.ترسیده با چشمانی خیس نگاهم می کرد.من:رزیتا خوبی؟سکوت کرد آرام از پشت میز بیرون  آوردمش…دست وپاهایش می لرزید.دست لرزانش را گرفتم.و بردمش بیرون از اتاق..جک تا من را همراه رزیتا دید سریع به سمتمان آمد ورزیتا را بغل کرد….و از خانه بیرون برد.خداروشکر دختر ژاکلین عزیز سالم است.وسط راه روی خانه ایستاده بوم که راشل را دیدم.

راشل بی رمق به سمتم آمدو گفت:دیانا پلیسا رفتند اون اتاق بالایی انگار قاتل اونجا بوده.تعجب کردم.راشل:بردنش بیرون اونم وقتی که تو داشتی تو اتاق رزیتا رو کمک می کردی.با راشل بیرون رفتیم.دیدمش قلبم نزد مانند دیوانگان نگاهش می کردم.صورت گوشت گوشتی اش لباس کهنه ای کثیفش وپاره پوره اش وای که خیلی ترسناک بود .یکی از مامورین آن را با بی رحمی لگدی زدو داخل ماشین پرتش کرد.حقش بود  ….ولی هر چه بود خدا به رزیتا رحم کرد.

…….

فردای آن شب ترسناک ومرگبار به سمت اداره ای پلیس رفتیم ومتوجه شدیم قاتل را به شدت مجازات کردند  و دم دمای عصر اعدامش کردند..قبل از اعدام قاتل زنجیره ای ،با او صحبتی کردند وگفتند:انگیزه اش از کشتن این همه انسان چه بوده؟

و او با خیال خام گفت:من وقتی زنده می مونم که خون انسان ها رو بخورم .و اون با خون انسان ها زندگی اش را می گذرانده در واقع تغذیه اش خون انسان ها بوده.

……

روزها گذشت همه چی دوباره مثل قبل شد البته به سختی….بعد از گذشتن هفته ها وضعیتمان آرام شد ولی غصه ای ما تمامی نداشت من تمام دوستانم را در یک شب به طرز وجیعی از دست دادم چند روز بعد تشییع جنازه ای دوستانم بود نه یکی نه دوتا …..

هیچ وقت یادم نمی رود وقتی فردای آن شب رزیتا فهمید چه اتفاقی افتاده طفلک بی هوش شد و تقریبا 2 ماه در بیمارستان بستری بود وتا الان هم دو کلمه حرف نزده.راشل هم بدتر ،افسرده شد و از آمریکابرای همیشه رفت ..حال من وجک ماندیم هر دو تصمیم گرفتیم برویم سفر و بعد از سفری که رفتیم خانه را عوض کردیم و این برای هر دوی ما خوب بود.

سال ها بعد رزیتا سلامتی کاملش را بدست آورد و رفت خانه ای مادربزرگش  ومن وجک هم صاحب یک پسر شیطون به اسم سورنا شدیم واقعا ما خوشبخت بودیم اگر آن شب را فاکتور بگیریم…

وبه  یادمان نیاریم.هیچ وقت دوستانم را فراموش نمی کنم هیچ وقت.

نشستم روی صندلی کتاب خاطراتم را باز کردم خودکار به دست در صحفه ای آخر آن نوشتم«هر آدمی یک روزی میره،حالا هرجایی می خواد بره مرگ،یا سفر هرجا!ولی همیشه یک چیز برای جا ماندن هست حتی یک خاطره.»اشکانم جاری شد صدای پسرکم سورنا آمد:مامان چرا گریه می کنی؟

نگاهی به قد وقامت کوچکش کردم پسرم تازه 4 سالش شده بود اینقدر شیرین وخوب صحبت می کرد که من وجک از طرز صحبتش دلمان ضعف می رفت.

اشکانم را پاک کردم و دستان کوچولویش را گرفتم و گفتم:نه چیزی نیست.سورنا:مامان،بابا دیروز بهم گفت عاشق توعه می گه مامانت اگه نبود هیچ وقت انگیزه ای برای زندگی کردن نداشتم.لبخندی زدم و چیزی نگفتم  در همین لحظه جک داخل شد نگاهش کردم سورنا با دیدن پدرش سریع و تند  رفت به سمتش و بغلش کرد نمی دانم جک چه در گوش سورنا گفت که سورنا رفت اتاقش جک آمد سمتم …

نگاهم روی قامت زیبایش خشک شد….بلند شدم ایستادم  لبخندی زد وگفت:می دونی که خیلی دوست دارم.من:خوب چرا ندونم!منم دوست دارم.لبخندی زد.جک:دیانا من باتو خوشبختم ما هر دو بهم نیاز داریم .من:جک منو تنهام نذار من با تو خوبمممم.جک کمرم را گرفت وگفت:من هیچ وقت تنهات نمی ذارم .خندیدم و سرم را  روی سینه اش گذاشتم.جک روی موهایم را بوسه زد و زمزمه کرد:دوست دارم دیانای من.

«پایان»

خانوم زهراعبدی نویسنده ، ساکن کرج،این رمانی که نوشتند ازلحاظ هیجانی وتخیلی بالا است.

دوستان برای بر قراری ارتباط شماره ای بنده هست    09013155890        امیدوارم لذت برده باشید.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب

خلاصه:

«راجب زوج جوانی است که به تازگی ازدواج کردند ،یک شب که از قضا شب کریسمس،شب عیدانه ای آن ها است ،این زوج برای شادی ویک شب به یاد ماندنی دوستان خود را به خانه  دعوت می کنند تا که بهترین شب کریسمس را داشته باشند ولی قصه ورق خود را برعکس می کند واتفاق هولناک و وحشتناکی سر دوستانشان می آید.»

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: شب کریسمس
  • ژانر: ترسناک،معمایی،هیجانی.
  • نویسنده: زهرا عبدی
  • ویراستار: زهرا عبدی
  • طراح کاور: زهرا عبدی
  • تعداد صفحات: 37
https://parseroman.ir/?p=31562
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
پارسی رمان
سایت پارسی رمان یک مرجع معتبر برای خرید بهترین رمان های ایرانو جهان لطفا با ما همراه باشید به زودی اپ بزرگ ما هم فعال خواهد شد که امکانات بی نظیری برای شما خواد داشت ... منتظر باشید ...
آخرین نظرات
  • abbas alimirzaiyممنونم عزیز بابت نظر حتما به نویسنده انتقال میدم نظرتون رو...
  • سارارمان اصلا جنبه ادبی و متن درستی نداره اصلا راضی کننده نبود،واقعا متاسفم شدم از ق...
  • abbas alimirzaiyسلام به پشتیبانی آنلاین پیام بدید راهنمایی کنند موفق باشید...
  • abbas alimirzaiyسلام ممنونم از لطف شما حتما نظرتون به نویسنده انتقال میدم...
  • abbas alimirzaiyسلام عزیز حتما به نویسده میگم که اصلاح کنه ممنون از نظرتون...
  • فسلام خیلی عالی بود ولیی آخرشا یکم با عجله وشته...
  • Mehdi.Aسلام این رمان فوق العاده ست ممنون از نویسنده محترم من که لذت بردم شما هم حتما هم...
  • یه کنجکاوسلام ، هیچ راه ارتباطی با نویسنده نیست؟ خواهش می کنم اگر پیجی ، آیدی چیزی هست به...
  • abbas alimirzaiyسلام عزیز پشتیبانی آنلاین سایت پیام بدید تا مشگلتونو حل کنن...
  • abbas alimirzaiyسلام عزیز به پشتیبانی آنلاین پیام بدید راهنمایی میکنن شمارو...
×

سلام پیام خود را برای من بنویسند معمولا زیر 30 دقیقه پاسخ خواهم داد

× پشتیبانی آنلاین
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " پارسی رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.