پارسی رمان
پارسی رمان یک بستر بدون محدودیت برای شما خوانندگان عزیز محترم امیدوارم از همراهی ما لذت ببرید…

تومان31,382




توضیحات

رمان پاییز خزان عشق فایل کامل

خلاصه رمان پاییز خزان عشق فایل کامل :

#دختری از قشر ضعیف جامعه…
بخاطر #پول پدرش رو عمل نمی کنن!
و #خـــــــــزان هر کاری میکنه پول عمل پدرش جور نمیشه تا اینکه قصد داره بخاطر پول صیغه ی مردی که هم سن #پدرش هست بشه!
اما با فردی رو به رو میشه که..
#عاشقانه_ای_مهیج
#پلیسی
#همخونه_ای

قسمتی از متن رمان پاییز خزان عشق فایل کامل :

رژ لب قرمزم رو روی لبای خشکم کشیدم چشم های نگرانم رو تو آیینه دوختم خودمو نمیشناختم…

پیامش روی گوشیم اومد

_دخترجون منتظرتم..دیرنکنی خوشگلم!

بغضم و قورت دادم..

از اتاق مشترکم با نهال بیرون اومدم عروسکش رو بغلش گرفته بود و به بیرون خیره بود تا منو دید برگشت سمتم:

_خواهری کجا میری؟

جلوش زانو زدم!

سعی کردم بغضم رو پنهان کنم،میشه لبخند زد! اما لبخندی تلخ!پشت لبخند لبم کوه غمی پنهان شده بود!

با فشار دستانم به نهال خیره شدم که با چشم های پر اشکش بهم خیره بود..

_خواهری بابا کی میاد!من دلم براش تنگ شده،مامانم رفته پیشش دیگه من و تو رو دوست ندارن؟

با دست های سردم اشکش رو پاک کردم

لرزش صدام به وضوح پیدا بود

_می..میان خواهری

خواستم پاشم که دستمو کشید

_نرو خواهری نرو..

همین یک کلمه بس بود تا پشیمون بشم اما چشمم به ساعت افتاد من فقط دو ساعت وقت داشتم..لعنت به این زمان که انقد زود میگذره!

سعی کردم به چشم های معصومش نگاه نکنم

_زود میام

پاشدم اخرین لحظه که خواستم خارج بشم اشک هاشو دیدم و عروسکش رو که به خودش می فشرد.

***********

سنگینی نگاه آدم ها رو روی خودم حس

میکردم توی افکارم غرق بودم.. نگران بودم…

نگران پدری که روی تخت بیمارستانه و بخاطر پول عملش نمیکنن…

نگران مادری که با کار کردن خونه مردم باز هم نتونست پول عمل و جور کنه..

نگران نهال که منتظر پدرو مادرش بود..

ولی نگران خودم نبودم

روی برگ ها قدم میزدم پیامش روی گوشیم اومد با دست های لرزونم پیام و باز کردم

_چرا جواب گوشیتو نمیدی!نکنه پشیمون شدی،من سر حرفم هستم پول خوبی بهت

میدم دخترجون!

چشم های پر از اشکم رو باز و بسته کردم و قطره ای از اشک روی گونم سر خورد….من فقط دو ساعت وقت داشتم!

باران به صورتم سیلی می زد،گاهی قطرات به چشمانم اصابت می کرد عجیب بود که پلک زدن های ناخوداگاهم متوقف شده بود صورتم خیس شده بود..

صدای زنگ گوشیم بلند شد…

حالم دست خودم نبود،دلشوره داشتم، مردد بودم..به ندای وجدانم گوش سپردم..موهای خیس جلوی صورتم رو کنار زدم..

زیر لب نجوا کردم

_خدایا!صدام و میشنوی؟!

_این منم بنده ی حقیرت..

_بگو جواب نهال و چی بدم؟

_بگو چطور امید مامان و نا امید کنم….

_خدا میدونی که من با خودم می جنگم تو این دو راهی تابلوی راهت رو نشونم بده!!

_نکنه کج برم!صدام و می شنوی خدا؟! صدام از همون گلویی میاد که تو از رگ گردن بهش نزدیک تری!

_چرا ازم رو برگردوندی خدا!

دوباره تماسش روی گوشیم افتاد….

با دست های سردم تماس رو قطع کردم!

قدم هام و تند کردم..دستمال و از جیبم در اوردم و رژ روی لبم رو پاک کردم چشم به آسمون دوختم..وحالا چشم هام بعد از مدتی نمناک شد..

راه تند کردم باید فرار می کردم از این جهنم….

چند قدم بیشتر برنداشته بودم که متوجه ماشینی کنارم شدم که دو پسر جوون سوار بودن

شیشه رو داد پایین

_خانوم امشب و در خدمتتون باشیم..

و با نگاه کثیفشون براندازم می کردن!

****

(آرشاویر)

ادکلن مارکم رو روی لباس هام خالی کردم همون عطری که همه دخترا عاشقش بودن موهامو با دست دادم بالا سوار ماشین شدم سیگار مالبروم رو گذاشتم بین لبم و فرمون و با یه ژست خاصی گرفتم گوشیم زنگ خورد نفس بود ریجکت کردم امروز حوصله هیچکدومشون رو نداشتم!

****

(خـــــــــــزان)

چشم های خستم رو به خیابون خلوت دوختم…باید سریع تر از این جهنم فرار می کردم!

هوای پاییز دلگیر بود..فکرم پیش پدرم پر کشید و قطره اشک روی گونم رو پس زدم..توی افکارم غرق بودم وقدم هام و تند کردم صدای کشیده شدن لاستیک روی زمین و شنیدمو یهو اون دو جوان مزاحم و دیدم که حالا به من حمله کرده بودن!

دستم کشیده شد با دست آزادم یه سیلی توی گوش اولی زدم .

از جسارت من مات و مبهوت بود حواسم پرت شد که ضربه ی محکمی به شکمم زد!

افتادم روی زمین دستم کشیده شد با تمام توانم خودمو از روی زمین بلند کردم و هلش دادم!

(آرشاویر )

نم بارون روی شیشه ماشین میخورد گوشیمو خاموش کردم امروز حوصله هیچ برنامه ای رو با هیچ دختری نداشتم ..

به سیگارم کام عمیق زدم و به رو به رو خیره بودم چشم هام چی میدیدن ؟؟!!!

دوتا جوون که به یه دختر حمله کرده بودن وبه زور سمت ماشین میکشیدنش و اون دختر با جسته نحیفش مقاومت میکرد.

بیخیال داشتم رد میشدم اما انگار وجدانم بیدار شده بود..

دخترهای زیادی دور من بودن اما به خواست خودشون

اما مقاومت این دختر برای حفظ نجابتش تحسین برانگیز بود . ناخواسته ماشین و نگه داشتم و پیاده شدم نم باران به سرم می کوبید..

به سمت دو جوون رفتم یقه یکیشونو گرفتم و پرتش کردم سمت ماشینش اون یکی هنوز دختر بیچاره رو ول نکرده بود .

سمت اون رفتم و کشیدمش که اون یکی از پشت بهم حمله کرد با ارنج به اون که از پشت بهم حمله کرده بود زدم،اون یکی رو گرفتم و یه لگد زدم که نقش زمین شد زیر لب فحش میدادم

_ح*ر*و*م* ز*ا*د*ه*  ه*ا*ی ب* ی* ن*ا*م*و*س

یکیشون دلش رو گرفته بود به سمت ماشینش دوید و اون یکی هم سوار شد گاز و گرفتن از پشت به ماشینم که پارک بود زدن و بعد راهشونو کشیدن فحش رکیک دادن و رفتن….

موهام زیر بارون خیس شده بود به ماشینم خیره شدم. ببین بخاطر این دختر چه بلایی سر ماشینم اومده! رفتم جلوش ایستادم که روی زمین نشسته بود و از درد به خودش میپیچید ولی گریه نمیکرد!

الان اگه نفس،ستین یا هرکدوم از دخترای اطراف من بودن اینجا رو روی سرشون میزاشتن بیخیال دستم رو سمتش دراز کردم..

به دستم خیره شد..

اما به سختی از روی زمین بلند شد و من دستم خشک شد..

عجیب بود شالش رو روی سرش مرتب کرد و با صدای لرزونی پرسید

_سا..ساعت چنده؟

تعجب کردم زکی جای دستت درد نکنه این چه سوالی بود!!!!

_مسخره کردی منو بچه؟

_نه..نه بخدا..ممنونم..ممنونم ازتون!

یه نگاه به دستش که روی شکمش بود انداختم..

_ساعت سه.

یهو رنگ نگاهش عوض شد با دست دیگش سرش رو گرفت..

حسابی خیس شده بودم بی توجه بهش به سمت ماشین رفتم که صداش رو شنیدم

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://parseroman.ir/?p=21886
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
پارسی رمان
سایت پارسی رمان یک مرجع معتبر برای خرید بهترین رمان های ایرانو جهان لطفا با ما همراه باشید به زودی اپ بزرگ ما هم فعال خواهد شد که امکانات بی نظیری برای شما خواد داشت ... منتظر باشید ...
آخرین نظرات
  • abbas alimirzaiyممنونم عزیز بابت نظر حتما به نویسنده انتقال میدم نظرتون رو...
  • سارارمان اصلا جنبه ادبی و متن درستی نداره اصلا راضی کننده نبود،واقعا متاسفم شدم از ق...
  • abbas alimirzaiyسلام به پشتیبانی آنلاین پیام بدید راهنمایی کنند موفق باشید...
  • abbas alimirzaiyسلام ممنونم از لطف شما حتما نظرتون به نویسنده انتقال میدم...
  • abbas alimirzaiyسلام عزیز حتما به نویسده میگم که اصلاح کنه ممنون از نظرتون...
  • فسلام خیلی عالی بود ولیی آخرشا یکم با عجله وشته...
  • Mehdi.Aسلام این رمان فوق العاده ست ممنون از نویسنده محترم من که لذت بردم شما هم حتما هم...
  • یه کنجکاوسلام ، هیچ راه ارتباطی با نویسنده نیست؟ خواهش می کنم اگر پیجی ، آیدی چیزی هست به...
  • abbas alimirzaiyسلام عزیز پشتیبانی آنلاین سایت پیام بدید تا مشگلتونو حل کنن...
  • abbas alimirzaiyسلام عزیز به پشتیبانی آنلاین پیام بدید راهنمایی میکنن شمارو...
×

سلام پیام خود را برای من بنویسند معمولا زیر 30 دقیقه پاسخ خواهم داد

× پشتیبانی آنلاین
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " پارسی رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.