پارسی رمان
پارسی رمان یک بستر بدون محدودیت برای شما خوانندگان عزیز محترم امیدوارم از همراهی ما لذت ببرید…

تومان11,860




توضیحات

نسخه ی کامل رمان دوباره تو

نویسنده : زهرا.ک

ژانر:عاشقانه
خلاصه:

رها دختری فقیر که عاشق هم دانشگاهیش نوید میشه
مامان رها برای ارمان کار میکنه
ارمان پسری مغرور و زورگو
در گذشته ارتباطی با نوید داشته
با کاری که ارمان با رها میکنه رها مجبور میشه باهاش ازدواج کنه و بر خلاف میلش از نوید جدا بشه
اما نوید زیر بار نمیره و……

پارت های زیبا از آینده :

اطرافم انداختم و نگاهی به خودم از ترس هینی کشیدم من لخت روی این تخت توی اتاق ارمان این جا چه خبره چرا چیزی یادم نمیاد اتاق تاریک بود نور کمی از سالن به داخل اتاق میزد در نیمه باز کاملا باز شد و ارمان برهنه فقط یه شورت تنش بود داخل اومد و گفت: حالت خوبه؟ رو تختی رو روی خودم کشیدم که گفت: لازم نیست خودت رو بپوشونی تک خنده ای کرد و گفت: وقتی خواب بودی تن ظریفت حسابی به تنم چسبیده و کلی ازت کام گرفتم…

–ساکت شو چی داری میگی چرا من چیزی یادم نمیاد –نقشه ی خودم بود کاری کردم چه بخوای چه نخوای مجبور بشی مال من بشی الان هم زنم محسوب میشی هیستیریک خندیدم و گفتم: داری دروغ میگی همتون دست به یکی کردین منو از نویدم جدا کنین همه این چیزایی هم که میگین تخیلات ذهن مریضتونه نوید راست میگفت  کار خودته

–دیگه اسم نوید رو از دهنت نشنوم تو از این لحظه به بعد مال منی یعنی مجبوری که باشی

–اصلا گیریم که کاری کردی باهام میرم ترمیم نمیتونی منو از نوید جدا کنی –عه چه الان نوید نوید هم میکنه دم در که بد جوری توپیدی بهش

–اولا به تو ربطی نداره دوما اون موقع عصبی بودم جلو اومدم و خیره تو چشمام گفت: ببین منو اگه بخوای بری ترمیم خیلی برات گرون تموم میشه

–چیکار میکنی مثلا

–خیلی کارها میتونم بکنم بستگی به این داره چجوری بخوای رفتار کنی

*******************************************************

قول میدم اذیت نشی لبام رو با ولع بوسید هر چی مشت به سینه اش کوبیدم ولم نکرد ازم جدا شد و تیشرتش رو از تنش کند _ارمان خواهش میکنم. تاپم رو از تنم کند که به گریه افتادم _ارمان تو رو خدا ولم کن بی توجه به التماس هام گفت:گریه چرا عزیزم من که بهت قول دادم دست به شلوارکم برد و با یه حرکت از تنم بیرون کشید _دلم برای تنت خیلی تنگ شده شروع کرد به بوسیدن بدنم بوسه های ریزی میزد و نوازشم میکرد صورتم از اشک خیس شده بود به این مرد زورگو زورم نمیرسید دست به س.ی.ن.ه هام برد و…… باحس درد زیر شکمم چشمام رو باز کردم ارمان لخت کنارم خوابیده بود با حرص هلش دادم که به زمین افتاد و اخش بلند شد پتو رو دورم پیچیدم و گفتم:گمشو بیرون حیون وحشی _برای بودن با زنم نیاز به اجازه ندارم هر وقت بخوام نیازم رو رفع میکنم _ازت متنفرم روز به روز بیشتر از قبل از چشمام میوفتی و نفرتم بیشتر میشه _بهتره فکر نوید رو از سرت بیرون کنی وگرنه هم برای تو هم برای اون خیلی گرون تموم میشه _هیچ غلطی نمیتونی کنی _امتحانش مجانیه _میدونی محبت چیه عشق چیه نفهم تر از این حرفایی که بتونی این چیزا رو درک کنی عشق با زور بدست نمیاد تنها چیزیه که یه بار اتفاق میوفته چون فقط یه بار با تموم وجود میتونی کسیو بدون ترس دوست داشته باشی بعد از اون بقیه ی ادما توی دلت جایی نمیتونن داشته باشن از نوید جدام کردی ولی از قلبم نتونسی بیرونش کنی مشتی به زمین کوبید و گفت:دیگه اسمش رو جلوی من نیار تو زن منی هر موقع به نوید فکر کردی اینو یادت بیار و همونطور لخت از جلوی چشمام به اتاقش رفت واقعا تحمل این وضعیت برام سخته انا راست میگه باید یه اتویی ازش پیدا کنم صدای گوشیم رشته ی افکارم رو پاره کرد همون دختره ندا بود اس داده بود –سلام چطوری؟ -سلام ممنون تو خوبی؟ -مرسی چه خبر –ببخشید من یه دوش بگیرم پیام میدم بهت –باشه عزیزم. این دختره هم عجیب غریبه ها الکی بدون هدف مگه انقدر پیگیر میشن سریع دوش گرفتم و تیشرت شلوار راحتی پوشیدم از اتاقم بیرون اومدم در اتاق ارمان باز بود داشت با تلفن حرف میزد –خوبه جنسا رو بسته بندی کن برای مشتریا بفرست –جنس؟ بسته بندی؟ اگه اشتباه نکنم باید مواد باشه –امشب برای سلطانی 100گرم بفرست مابقی رو هر وقت تصفیه کرد بده. خوب اتویی پیدا کردم باید یه مدرک هم گیر بیارم –باشه خبرش رو بهم بده فعلا. سمت پله ها رفتم و صفورا خانم رو صدا زدم –بله خانم –میز صبحونه رو برام حاضر کن –چشم خانم از یخچال برای خودم یک لیوان شیر ریختم و لاجرئه سر کشیدم که ارمان وارد اشپزخونه شد –بابت دیشب معذرت میخوام تو حال خودم نبودم با نفرت نگاهش کردم –رها –ساکت شو فقط ساکت لیوان رو روی اپن کوبیدم و از اشپزخونه بیرون اومدم –صفورا خانم صبحانه منو بیارین اتاقم –چشم از پله ها بالا رفتم و به اتاقم رفتم گوشیم رو برداشتم و برای ندا نوشتم میشه ببینیم همدیگه رو؟ یک ربعی جواب نیومد داشتم ناامید میشدم که صدای گوشیم بلند شد:باشه عزیزم مشکلی نیست کجا بیام؟ -فرقی نداره ادرس بفرست من میام ادرس رو فرستاد و گفت:چه ساعتی میای؟ – 1ساعت دیگه اونجام خوب شد باید طرفم رو بشناسم و ازش مطمئن باشم

 “نوید”

-نگین من نمیدونم به یکی از دوستات بگو بیاد –اخه اگه لو بره چی -چیزی نمیشه کار خاصی نمیخواد بکنه –از صدا میفهمه –نمیفهمه این قرار که بگذره مشکوک نمیشه به دوستت بگو اگه بخواد پول هم بهش میدم –باشه بزار زنگ بزنم –فقط بگو به ادرسی که میگم سریع باید بره شماره دوستش رو گرفت و گفت: سلام مائده خوبی … عزیزم یه زحمتی برات دارم…. –خب حله نوید ادرس رو براش بفرست بگو خودمم از دور نگاهشون میکنم حواسش باشه سوتی نده –خدا به خیر کنه چیزی نگفتم و سمت اتاقم رفتم و لباس پوشیدم چند روزه که ندیدمش دلم براش لک زده حتی از دور هم ببینمش کافیه به کافی شاپی که ادرسش رو داده بودم رفتم دوست نگین نشسته بود در دور ترین فاصله از میزشون نشستم جوری که دیده نمیشدم جلوم ستون بود بعد چند دقیقه رها اومد رنگ پریده به نظر میرسید کمی هم لاغر شده بود نیم ساعتی نشستند انگار که مشکلی نبود رها از جایش بلند شد و از کافه بیرون رفت اخ که چقدر دلم براش تنگ شده دیدنش بی تاب ترم کرد تاکسی سوار شد و رفت ناراحت به نظر میرسید اما برای چی؟

*************************************************

فکر کردم دیونه شده حتما زده به سرش نوید با من چیکار داره تازه بعد اخرین برخوردش باهام اون قضیه خیلی وقته که تموم شد

–نه تموم نشد به گوش هام نمیتونستم اطمینان کنم سرم رو سریع به طرفش  برگردئندم که چشمام سیاهی رفت –خوبی عزیزم؟ چشمام رو باز و بسته کردم –دارم خواب میبینم خودتی نویدم؟

-خودمم قربونت برم دستی به موهام کشید و گفت: دیگه از هم جدا نمیشیم

–نه حتما دارم خواب میبینم اگه خوابه کاش اصلا بیدار نشم خواست ببوستم که به خودم اومدم و گفتم: به من دست نزن من به یکی دیگه متعهدم لبخند تلخی زد و گفت: نیازی نیست مخفی کنی من همه چی رو میدونم

–چی داری میگی

–ساده گفتم میدونم چرا رفتی. بهت زده نگاهش کردم پیشونیم رو بوسید و گفت: بمیرم برات  به خاطر من چیا که تحمل نکردی دوباره فکر کردم تو رویام با بغض گفتم: نوید دوریت خیلی سخته کاش برگردی  دستاش رو قاب صورتم کرد

–عزیزم باور کن بیداری منم عشقت برگشتم از اول هم نرفته بودم اومدم که بمونم اومدم که به این دوری خاتمه بدیم رها نبودنت خیلی سخته بدترین درد دنیاست دیگه نمیخوام تجربه اش کنم سمیه هوا نداره نفس نمیشه کشید قطره اشکی از گوشه چشمم چکید

–اخه چطوری؟

-تو خوب شو چاره اش رو خودم بهت میگم فقط به کمکت نیاز دارم گنگ نگاهش کردم دستم رو بوسید و گفت: خب یکم استراحت کن من تا صبح پیشتم من هیچوقت از عشقت دست نکشیدم از عشقمون دفاع میکنم تو چه بخوای چه نخوای مال منی من ازت نمیگذرم. لبخندی زدم بی حسی ام اثرش از بین رفته بود اخمی کردم………

ادامه رمان را داخل پی دف آن بخوانید

یک رمان عاشقانه  بسیار زیبا

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://parseroman.ir/?p=21874
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
پارسی رمان
سایت پارسی رمان یک مرجع معتبر برای خرید بهترین رمان های ایرانو جهان لطفا با ما همراه باشید به زودی اپ بزرگ ما هم فعال خواهد شد که امکانات بی نظیری برای شما خواد داشت ... منتظر باشید ...
آخرین نظرات
  • abbas alimirzaiyممنونم عزیز بابت نظر حتما به نویسنده انتقال میدم نظرتون رو...
  • سارارمان اصلا جنبه ادبی و متن درستی نداره اصلا راضی کننده نبود،واقعا متاسفم شدم از ق...
  • abbas alimirzaiyسلام به پشتیبانی آنلاین پیام بدید راهنمایی کنند موفق باشید...
  • abbas alimirzaiyسلام ممنونم از لطف شما حتما نظرتون به نویسنده انتقال میدم...
  • abbas alimirzaiyسلام عزیز حتما به نویسده میگم که اصلاح کنه ممنون از نظرتون...
  • فسلام خیلی عالی بود ولیی آخرشا یکم با عجله وشته...
  • Mehdi.Aسلام این رمان فوق العاده ست ممنون از نویسنده محترم من که لذت بردم شما هم حتما هم...
  • یه کنجکاوسلام ، هیچ راه ارتباطی با نویسنده نیست؟ خواهش می کنم اگر پیجی ، آیدی چیزی هست به...
  • abbas alimirzaiyسلام عزیز پشتیبانی آنلاین سایت پیام بدید تا مشگلتونو حل کنن...
  • abbas alimirzaiyسلام عزیز به پشتیبانی آنلاین پیام بدید راهنمایی میکنن شمارو...
×

سلام پیام خود را برای من بنویسند معمولا زیر 30 دقیقه پاسخ خواهم داد

× پشتیبانی آنلاین
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " پارسی رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.